…
اما من داستان معصومه و شيطان را يك جور ديگه از دهان برادر كوچك حسن گراز شنيدم. بعد از ظهر فرداي آن روز كه حاج آقام, من و احمد كوچولو را فرستاد خانه ي عمه شميرانيم, معصومه از اتاق حاجيه خانم فرار مي كند و مي رود توي كوچه. توي كوچه ي خلوت, حسن گراز را پيدا مي كند; همان كه يكه بزن و شتلي بگير محله ي بالايي بود و يكريز مادرش را مي فرستاد خواستگاري معصومه. زير درخت توت نشسته بود و ورق هاي بازيش را زير و رو مي كرد. معصومه يك راست پيش او رفته بود:
«
منو مي خواي…تو مگه منو نمي خواي؟»حسن گراز به او نگاه كرده بود و چيزي نگفته بود.
«
چرا بر بر نگاهم مي كني, جواب منو بده, منو مي خواي؟ مگه نمي گفتي كشته مرده ي مني؟ جواب بده. جواب بده مرد.»حسن گراز سر تكان داده بود. معصومه دست او را كشيده بود:
«
پس بيا با هم فرار كنيم, هم الان…زود…»«
آخه…»«
بيا ديگه…الانه پير جادو دنبالم مياد. انقدر صبر كردم تا خوابش برد, زود باش ديگه.»«
آخه…آخه.»«
ديگه آخه آخه نداره. تو منو مي خواي و من هم قول مي دم مال تو باشم, مي ريم از اين شهر و با هم زندگي مي كنيم. چرا خشكت زده؟ مگه از من خوشت نمي آد؟»اما حسن گراز همانطور به او نگاه كرده بود. معصومه التماس كرده بود:
«
اي خدا, پس چرا از جات تكون نمي خوري؟ الان اون ماده سگ لعنتي پيداش ميشه. من كه نمي تونم تنها برم, يه دختر تك تنها چه جوري مي تونه فرار كنه؟ كجا مي تونه بره؟ مي دوني غلكمو شكستم و همه پولهامو با خودم آوردم كه از اينجا بريم و ديگه ريخت و قيافه ي هيچكدومشونو نبينم…نگاه كن اينهمه پول دارم…مي ريم با هم عروسي مي كنيم. بيا…بيا بريم ديگه.»حسن گراز ترسيده بود و خودش را از او دور كرده بود خيال كرده بود معصومه ديوانه شده. معصومه به او خنديده بود:
«
پس تو هم مي ترسي؟ مثه اون يكي؟ همه تون سر و ته يه كرباسين…ديدي چطوري در رفت؟ درست مثه دزدها, با اون همه وعده هاش, با اون حرف هاي قشنگ قشنگش, ديدي چطور در رفت و رفت كه رفت؟…داره مي آد, ماده سگ لعنتي داره مي آد…در رو…وانسا…زود در رو…هيچ خجالت نكش…بدو…آهان, تندتر. دزد آهاي دزد…بگيرش, بگيرينش بي دين لامسبو…»…
(
اين شكسته ها_جمال ميرصادقي)پ.ن۱: بهترین کاریکاتور سیاسی سال ۲۰۰۶ رو در
قصه ببینید. اگه خواستید و احیانا مردید چند جا رو هم امضا کنید! بهنام یا همون بند باز خودمون هم بعد از مدت ها اومده. خوشحالم.پ.ن۲: یک عذر خواهی بسیار بسیار اساسی به همه ی دوستان بدهکارم. بابت کم پیدایی و احیانا نا پیدایی. وقت هایی در زندگی پیش میاد که هم از لحاظ زمانی و هم ذهنی بدجور مشغول می شوی. جف الان در این وقت ها به سر می بره. جبران می کنه. ببخشیدش.