
عزيز دلم از چه مي نويسي؟
از چه مي نالي؟
من جف هستم. همون جف هميشگي.
هموني كه 7 8 ساله مي شناسيش و 4 ساله نزديكش شدي و براي هم مي ميريم.
چه زماني كه با تني لاغر و نحيف و اعصابي
…ائيده شده از دست زمان و زمانه مي آمدي و با من و او روي همين پل پك و پك سيگار دود مي كرديم و دلقك بازي در مي آورديم و فحش مي دادي و مي دادي و مي دادي و فقط گوش مي شدم و گاهي حرفي و گاه حتي سرزنشت مي كردم. و چه زماني كه با خوشي و خرمي و چند ده كيلو اضافه وزن و حجي حجي گفتن مي آمدي و باز پك و پك سيگار مي كشيديم و مي خنديديم و قهقهه سر مي دادي و حرف ميزديم و ميزديم و مسخره مي كردم وبحث مي كردي و چه خوب تحمل مي كرديم هم را.هميشه تحملم كردي. هميشه.
ميدوني منظورم چيه. مني كه در مسخره كردن و دست انداختن و قهوه اي كردن و روي اعصاب خلق از جمله تو راه رفتن يد طولي و زباني برنده تر و كاري تر دارم. هميشه همين جور بوده و خواهد بود. باز هم مي داني چرا. مي داني.
وقتي كه در سرتاسر زندگيت كوچكترين و ضعيف جثه ترين همكلاسي و هم مدرسه اي و بچه محل و
…باشي و هميشه ي خدا زور بازوي قوي تر بالاي سرت باشد و هيچ تاب مقاومت نداشته باشي خب معلوم است تنها ابزارت زبان و بيانت مي شود. اونوقت است كه ياد مي گيري كه با زبانت و حرفهايت حريف خر زورت رو به صلابه بكشي. زجر كشش كني و روي اعصابش راه بروي. ياد مي گيري كه با يك كلمه حرف يا نه, تنها يك حركت ساده اي كه در ميميك صورتت مي دهي كل دودمانش را به باد دهي و ساعت ها فكرش را مشغول بكني و اعصابش را به فاك بدهي.آره. جف خيلي وقت ها اينجوريست مخصوصا زمانيكه سرخوش است و تو را مي بينه. اما من كه با تو جنگ و نزاعي نداشته و ندارم؟!!!! درست است كه حداقل 2 برابر من وزن داري و با يك ديوونه بازي ساده مي تواني كل استخوانهايم رو خورد كني. چرا تو؟ فكرش را كرده اي؟
چون دوستت دارم. ديوانه وار دوستت دارم. يك دوستي مردانه و خركي. دوستي اي براي تمام فصول! دوستي اي براي تمام عمر.
يادته بارها و بارها با اون صداي كلفت و نگاه معصومانه ات بهم گفته اي: «دوستت دارم»؟ يادته؟ و من با تك تك نرون هاي مغزم و سلول هاي وجودم پذيراي اين حس شده ام.
نمي دونم.
درست نيست ولي گاهي اينجور باهات دوستي و حال مي كنم و از بودنت لذت مي برم. شايد هم به اين خاطره كه دير به دير مي بينمت و تمام اون لودگي ها و زبان درازيها درونم عقده وار جمع ميشه و با مواجهه با تو
, ازت سيبلي بزرگ و جا دار مي سازم و به سويت رها مي شوم و تو چه خوب اين محبت ساديستي را تاب مي آوري و باز دوستم داري و بي هيچ قيد و شرطي قبولم مي كني!نمي دونم به خاطر تمام اين قصورها و شيطنت ها بايد عذرخواهي بكنم يا نه. ولي دلم مي گويد نكن
, نيازي نيست. اين عذر خواهي دوستي و حس ات رو خراب و سنگين مي كنه. پس نمي كنم.عزيز دلم پيوند ما پيوندي نيست كه با بحثي و جدلي و اختلاف نظري هر چند به ظاهر بزرگ
, كم رنگ و گسسته شود. دوستيمان به درازاي عمرمان است و به پهناي زندگي.خيلي حرفها ته دلم موند و نزدم ولي مي دانم مي داني.
حرف آخر اينكه بمان. فقط بمان.