گاهي طوفاني نه
, نسيمي دل نواز مي آيد و با خود بويي غريب و منحصر به فرد مي آورد. بويي كه تا به حال در هيچ زمان و مكاني, نظيرش را نمي يابي. در هيچ تابلو, كتاب, خاطره, تجربه, نظريه, كلاس و هرچه فكرش را بكني نمي يابي و نمي يابي.به گذشته ات سركي مي كشد
, حالت را ديگرگونه مي كند و آينده ات را در بر مي گيرد.هنوز باورم نمي شود كه چگونه اينگونه عاقلانه ديوانه شده ام!
…
اي نسيم من
, مرا در بر بگير كه خوب آمده اي. مرا در بر بگير…
پ.ن1: اين پست خصوصي ترين و شخصي ترين پست اين وبلاگ هست و خواهد بود. به همين خاطر انتظار هيچ كامنت خاصي ندارم. آمدم نوشتم
, سبك شدم و رفتم. شما هم بخوانيد و رد شويد. آپولو هم ندارم.پ.ن2: عيد همتون مبارك. بهترين باشيد.
…
اما من داستان معصومه و شيطان را يك جور ديگه از دهان برادر كوچك حسن گراز شنيدم. بعد از ظهر فرداي آن روز كه حاج آقام, من و احمد كوچولو را فرستاد خانه ي عمه شميرانيم, معصومه از اتاق حاجيه خانم فرار مي كند و مي رود توي كوچه. توي كوچه ي خلوت, حسن گراز را پيدا مي كند; همان كه يكه بزن و شتلي بگير محله ي بالايي بود و يكريز مادرش را مي فرستاد خواستگاري معصومه. زير درخت توت نشسته بود و ورق هاي بازيش را زير و رو مي كرد. معصومه يك راست پيش او رفته بود:
«
منو مي خواي…تو مگه منو نمي خواي؟»حسن گراز به او نگاه كرده بود و چيزي نگفته بود.
«
چرا بر بر نگاهم مي كني, جواب منو بده, منو مي خواي؟ مگه نمي گفتي كشته مرده ي مني؟ جواب بده. جواب بده مرد.»حسن گراز سر تكان داده بود. معصومه دست او را كشيده بود:
«
پس بيا با هم فرار كنيم, هم الان…زود…»«
آخه…»«
بيا ديگه…الانه پير جادو دنبالم مياد. انقدر صبر كردم تا خوابش برد, زود باش ديگه.»«
آخه…آخه.»«
ديگه آخه آخه نداره. تو منو مي خواي و من هم قول مي دم مال تو باشم, مي ريم از اين شهر و با هم زندگي مي كنيم. چرا خشكت زده؟ مگه از من خوشت نمي آد؟»اما حسن گراز همانطور به او نگاه كرده بود. معصومه التماس كرده بود:
«
اي خدا, پس چرا از جات تكون نمي خوري؟ الان اون ماده سگ لعنتي پيداش ميشه. من كه نمي تونم تنها برم, يه دختر تك تنها چه جوري مي تونه فرار كنه؟ كجا مي تونه بره؟ مي دوني غلكمو شكستم و همه پولهامو با خودم آوردم كه از اينجا بريم و ديگه ريخت و قيافه ي هيچكدومشونو نبينم…نگاه كن اينهمه پول دارم…مي ريم با هم عروسي مي كنيم. بيا…بيا بريم ديگه.»حسن گراز ترسيده بود و خودش را از او دور كرده بود خيال كرده بود معصومه ديوانه شده. معصومه به او خنديده بود:
«
پس تو هم مي ترسي؟ مثه اون يكي؟ همه تون سر و ته يه كرباسين…ديدي چطوري در رفت؟ درست مثه دزدها, با اون همه وعده هاش, با اون حرف هاي قشنگ قشنگش, ديدي چطور در رفت و رفت كه رفت؟…داره مي آد, ماده سگ لعنتي داره مي آد…در رو…وانسا…زود در رو…هيچ خجالت نكش…بدو…آهان, تندتر. دزد آهاي دزد…بگيرش, بگيرينش بي دين لامسبو…»…
(
اين شكسته ها_جمال ميرصادقي)پ.ن۱: بهترین کاریکاتور سیاسی سال ۲۰۰۶ رو در
قصه ببینید. اگه خواستید و احیانا مردید چند جا رو هم امضا کنید! بهنام یا همون بند باز خودمون هم بعد از مدت ها اومده. خوشحالم.پ.ن۲: یک عذر خواهی بسیار بسیار اساسی به همه ی دوستان بدهکارم. بابت کم پیدایی و احیانا نا پیدایی. وقت هایی در زندگی پیش میاد که هم از لحاظ زمانی و هم ذهنی بدجور مشغول می شوی. جف الان در این وقت ها به سر می بره. جبران می کنه. ببخشیدش.

عزيز دلم از چه مي نويسي؟
از چه مي نالي؟
من جف هستم. همون جف هميشگي.
هموني كه 7 8 ساله مي شناسيش و 4 ساله نزديكش شدي و براي هم مي ميريم.
چه زماني كه با تني لاغر و نحيف و اعصابي
…ائيده شده از دست زمان و زمانه مي آمدي و با من و او روي همين پل پك و پك سيگار دود مي كرديم و دلقك بازي در مي آورديم و فحش مي دادي و مي دادي و مي دادي و فقط گوش مي شدم و گاهي حرفي و گاه حتي سرزنشت مي كردم. و چه زماني كه با خوشي و خرمي و چند ده كيلو اضافه وزن و حجي حجي گفتن مي آمدي و باز پك و پك سيگار مي كشيديم و مي خنديديم و قهقهه سر مي دادي و حرف ميزديم و ميزديم و مسخره مي كردم وبحث مي كردي و چه خوب تحمل مي كرديم هم را.هميشه تحملم كردي. هميشه.
ميدوني منظورم چيه. مني كه در مسخره كردن و دست انداختن و قهوه اي كردن و روي اعصاب خلق از جمله تو راه رفتن يد طولي و زباني برنده تر و كاري تر دارم. هميشه همين جور بوده و خواهد بود. باز هم مي داني چرا. مي داني.
وقتي كه در سرتاسر زندگيت كوچكترين و ضعيف جثه ترين همكلاسي و هم مدرسه اي و بچه محل و
…باشي و هميشه ي خدا زور بازوي قوي تر بالاي سرت باشد و هيچ تاب مقاومت نداشته باشي خب معلوم است تنها ابزارت زبان و بيانت مي شود. اونوقت است كه ياد مي گيري كه با زبانت و حرفهايت حريف خر زورت رو به صلابه بكشي. زجر كشش كني و روي اعصابش راه بروي. ياد مي گيري كه با يك كلمه حرف يا نه, تنها يك حركت ساده اي كه در ميميك صورتت مي دهي كل دودمانش را به باد دهي و ساعت ها فكرش را مشغول بكني و اعصابش را به فاك بدهي.آره. جف خيلي وقت ها اينجوريست مخصوصا زمانيكه سرخوش است و تو را مي بينه. اما من كه با تو جنگ و نزاعي نداشته و ندارم؟!!!! درست است كه حداقل 2 برابر من وزن داري و با يك ديوونه بازي ساده مي تواني كل استخوانهايم رو خورد كني. چرا تو؟ فكرش را كرده اي؟
چون دوستت دارم. ديوانه وار دوستت دارم. يك دوستي مردانه و خركي. دوستي اي براي تمام فصول! دوستي اي براي تمام عمر.
يادته بارها و بارها با اون صداي كلفت و نگاه معصومانه ات بهم گفته اي: «دوستت دارم»؟ يادته؟ و من با تك تك نرون هاي مغزم و سلول هاي وجودم پذيراي اين حس شده ام.
نمي دونم.
درست نيست ولي گاهي اينجور باهات دوستي و حال مي كنم و از بودنت لذت مي برم. شايد هم به اين خاطره كه دير به دير مي بينمت و تمام اون لودگي ها و زبان درازيها درونم عقده وار جمع ميشه و با مواجهه با تو
, ازت سيبلي بزرگ و جا دار مي سازم و به سويت رها مي شوم و تو چه خوب اين محبت ساديستي را تاب مي آوري و باز دوستم داري و بي هيچ قيد و شرطي قبولم مي كني!نمي دونم به خاطر تمام اين قصورها و شيطنت ها بايد عذرخواهي بكنم يا نه. ولي دلم مي گويد نكن
, نيازي نيست. اين عذر خواهي دوستي و حس ات رو خراب و سنگين مي كنه. پس نمي كنم.عزيز دلم پيوند ما پيوندي نيست كه با بحثي و جدلي و اختلاف نظري هر چند به ظاهر بزرگ
, كم رنگ و گسسته شود. دوستيمان به درازاي عمرمان است و به پهناي زندگي.خيلي حرفها ته دلم موند و نزدم ولي مي دانم مي داني.
حرف آخر اينكه بمان. فقط بمان.
اين بار مي خوام بعد از مدت ها از هاكني بنويسم. نقاش و بهتر بگم هنرمندي كه كارهاشو شديدا دوست دارم. هر وقت اسم هاكني به ميون مياد بي شك اولين واژه هايي كه توي ذهنم مياد «پويايي و خلاقيت» است. بعد از 70 سال هنوز داره كم و بيش كار مي كنه و طرحي نو در مي اندازه.
شرح خيلي خيلي مختصري ازش ميذارم تا بخونيد:
«ديويد هاكني در سال 1937 در برادفورد انگلستان به دنيا آمد. در برادفورد و كالج سلطنتي هنر در لندن هنرآموزي كرد. در 1961 به دريافت مدال طلا نائل آمد. در 1963 براي نخستين بار به امريكا سفر كرد و اولين نمايشگاه انفرادي خود را در گالري كاسمين در لندن برپا كرد. از آن پس به كرات به كشورهاي اروپايي و آمريكا سفر كرد و به تدريس و برگزاري نمايشگاه پرداخت. براي كارهاي گرافيك و نقاشي هاي خود چند جايزه ي بين المللي دريافت كرده است. هاكني به سبب نوجويي پيگير و تنوع و تناقض آثار, يكي از هنرمندان نامدار در دهه هاي اخير به شمار مي آيد.»
تاريخ هنر مدرن_ لينتن






پ.ن1: مترسک فیلسوف به خانه ی جف بازگشت. بدینوسیله و توسط همین آپولو مقدمش رو گرامی میدارم و دستان چوبیش رو به گرمی می فشارم. خوشحالم.
پ.ن2: هنوز نمي دونم چرا يك نقاشي فيگوراتيو قوي اينقدر مدهوشم مي كنه! مخصوصا اگه ردي از انسان و انسانيت درش آشكار و نهان باشه. مثل آثار كساني مثل هاكني و فرويد. البته به همون اندازه از آثار رئالستي و ناتوراليستي صرف بيزارم و مهمترين ويژگي يك اثر هنري كه همون خلاقيت و آفرينش مفاهيم وعناصر جديده رو در اونها نمي يابم.
از طرفي هيچ زماني به جز موارد استثنائي (از جمله برخي از اكسپرسيونيست هاي آمريكايي مثل روتكو) از كارهاي آبستره و انتزاعي صرف كه خالي از هر نوع فيگور محسوس و نا محسوسي باشه خوشم نمي آمده. هر چقدر هم كه زور زده ام افاقه نكرده و سرسري ازشان گذشته ام. فكر هم نمي كنم هيچ وقت در عمر كوتاه يا بلند هنري ام طرف چنين كارهايي برم. در اين مورد از بيخ عرب تشريف دارم!
تو ای عشق او را به دریا ببر...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: چه کنم! دلم نمی خواد برای این پست پ.ن بذارم وگرنه پ.ن هام زیاده.
1_ شده يك روز صبح از خواب بيدار بشي و با خودت از زيبايي زندگي بگي و بشنوي و در يك كلام با خودت و لحظاتت حال كني؟ تا اينكه نزديكاي ظهر با خبر بشي كه سفارشي كه قرار بود براي يه مشتري انجام بدي و دست كم هم 80 تومن برات داشت از دست رفته و همزمان با يكي از دوستات هم حرفت بشه و خلاصه 180 درجه حالت رو تغيير بده و حتي از زنده بودنت هم حالت به هم بخوره؟ بعد اين افكار مثل خوره بيوفته توي مغزت كه اصلا فلسفه ي اين زندگي چيه و براي چي زنده ام و بگي اي كاش نبودم؟
2_ شده يك روز صبح از خواب بيدار بشي و با خودت از زيبايي زندگي بگي و بشنوي و در يك كلام با خودت و لحظاتت حال كني؟ تا اينكه پيش از ظهر دوستت زنگت بزنه و بگه گرفتاره و 400 تومن پولي كه ازش قرض كردي رو فردا پس فردا بهش برگردوني و ظهر كه ناهارتو مي خوري دندونت درد شديد بگيره و خلاصه 180 درجه حالت رو تغيير بده و حتي از زنده بودنت هم حالت به هم بخوره؟ بعد اين افكار مثل خوره بيوفته توي مغزت كه اصلا فلسفه ي اين زندگي چيه و براي چي زنده ام و بگي اي كاش نبودم؟
3_ شده يك روز صبح از خواب بيدار بشي و با خودت از زيبايي زندگي بگي و بشنوي و در يك كلام با خودت و لحظاتت حال كني؟ تا اينكه صبح مي شيني توي ماشينت مي فهمي باطري ماشين خرابه و ماشين خفه كرده و ميري دنبال تعميركار و مي فهمي حداقل 100 تومن خرجشه و همون دوستت زنگ ميزنه و 400 تومنشو مي خواد و ظهر هم دندونت درد مي گيره و عصر از كلانتري زنگ ميزنن كه شوهر خواهرتو گرفتن و بايد بري كلانتري و توي كلانتري هم پسر عموت زنگ ميزنه و ميگه كار پذيرشت توي شهر خودت درست نشد و بايد بري كرمان يا زاهدان و خلاصه 180 درجه حالت رو تغيير بده و حتي از زنده بودنت هم حالت به هم بخوره؟ بعد اين افكار مثل خوره بيوفته توي مغزت كه اصلا فلسفه ي اين زندگي چيه و براي چي زنده ام و بگي اي كاش نبودم؟
و روزها و اتفاقاتي كه مي تونه بدتر و بدتر باشه.
تو كجايي؟
مي فهمي مي خوام چي بگم؟ حرفم سر آستانه ي تحملته يا سرعت تغيير حالتت از خوب به بد. به بيان ديگه تا حالا به اين فكر كردي كه چقدر اتفاق بد بايد برات بيوفته تا حالتو از اين رو به اون رو كنه؟
نتيجه گيري جف: با توجه به اندوخته و آموخته ها از درس 2 واحدي بهداشت روان هر چه حساسيتت بيشتر و آستانه ي تحملت پائين تر و در نتيجه سرعت تغيير مذكور بيشتر باشه دهنت توي زندگي بيشتر سرويس ميشه.
بشين فكر كن
… يواش يواش سرعته رو كم و كمتر كن. تا جايي كه به ثبات لازم برسي.حواست باشه نمي گم مثل سنگ باش!
پ.ن۱: این بار وقت وبگردی نداشتم بنابر این آپولو نداریم.
پ.ن2: كشتم خودمو تا اين پستو نوشتم. آقاجون من
, جف خودشو بكشه نويسنده ي خوبي نيست!پ.ن3: فكر نوشتن اين مطلب يكي از پست هاي قصه بود. يادم نيست كدوم بود
, فقط يادمه از اين نوشته بود كه صبح يك روز پرانرژي و شنگول اراده مي كنه كه امروز فلان كارها رو بكنه كه با شنيدن يك آهنگ كل اون انرژي و شور يخ مي كنه. از همون موقع اين رفتار فكرمو مشغول كرد.پ.ن4: طبق گفته ي يك منبع فوق العاده آگاه جف تا 7 8 ماه ديگه براي سومين بار دايي ميشه. حال و هواي خواهرم اين روزها محسوس و ديدنيه.
پ.ن5: بازم هي بگيد چرا اسم رفيقاتو اينجا مياري؟ آخه وقتي رفیقت ساعت ها وقت صرف وبلاگت بكنه و آهنگ وديگر امكاناتو استاد بكنه ميشه ازش تشكر نكني؟ ميشه بهش نگي:
آشكارا نهان كنم تا چند
دوست مي دارمت به بانگ بلند
…
مسجد امام.
پ.ن۱: دیروز طی وبلاگ گردی که داشتم به طور تصادفی به وبلاگ جالب و غریبی برخوردم!!! البته شاید به نظر من عجیب باشه. پست های برهنه و روراست و ۱۸+ داره. فقط موندم حیرون که چرا تا حالا پروکسی نشده!!! این شما و این هم وبلاگ دختر بودن.
خواندن این وبلاگ رو به تمام دوستان اهل ذکور و مجرد توصیه می کنم. حامد هم بخونه تا معنی واقعی عشق های رختخوابی! رو متوجه بشه.![]()
پ.ن۲: دلم گرفت ای همنفس...پرم شکست, تو این قفس...تو این غبار, تو این سکوت...چه بی صدا, نفس نفس...
چند روزه با این آهنگ بدجور خوشم. با آهنگ زنده یاد بابک بیات و صدای سحرآمیز حامی.
يه مادر بزرگ دارم. بچه كه بوديم به رسم بچه هاي عراقي بهش مي گفتيم يوما (
youmma) يعني مادر. تا اينكه بزرگتر شديم و مادربزرگ اعلام كرد از اين به بعد خوشم نمی یاد به من بگید يوما بگيد حاج خانوم (يا با لحجه ي اصفهاني حج خانووم).ديگه از اون به بعد كمتر دوستش دارم. يه جورايي غريبه و رسمي شده.
پ.ن۱: به طور کلی شعر های پژمان الماسی نیا دلم رو می بره. گاهی بعد از خوندن عاشقانه هاش بد جور هوای عاشقیت به سر و دلم می زنه. این کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر هم جالب و بیان کننده ی حقیقتی انکار ناپذیره.
پ.ن2: دليل استعمال اين كلمه ي يوما اينه كه خانواده ي پدرم قبل از انقلاب حدود 30 سال عراق بودن و با فرهنگ و زبان اونجا آغشته شدن. ما نوه ها هم به رسم پدران و مادرانمون اينجور صدا مي كرديم. این نکته رو هم بگم که این کلمه تغییر شکل داده شده یا به اصطلاح شکسته شده ی یا امی است.
پ.ن3: به دو دليل اين پست رو نوشتم: يكي اينكه از بچگي سر دلم مونده بود به يكي بگم. دوم اينكه بفهمي يك كلمه چقدر مي تونه توي عواطف يك انسان تاثير بذاره! واي به جملات و حرفهاي مفصل تر.
پ.ن۴: عشق در دل ماند و یار از دست رفت...