«اما نمي داني چه شبهايي سحر كردم.
بي آنكه يك دم مهربان باشند با هم پلك هاي من
در خلوت خواب گوارايي.
و آن گاهگه شبها كه خوابم برد
,هرگز نشد كايد به سويم هاله اي
, يا نيمتاجي گلاز روشنا گلگشت رويايي.
…
»از اين اوستا_مهدي اخوان ثالث
پ.ن: شعر جدید نازنین رو خیلی دوست داشتم. کم نظیر بود. پست آخر حوا هم خیلی ساده و صادقانه بود. بد رقمه به دل می شینه. حوا رو دوست دارم چون حواوار می نویسه. آدمیت توش پیدا نمیشه.

شبهايي توي خلوتت مي شيني و به گذشته فكر مي كني, نه نه غرق ميشي. حسرت مي خوري و شايد ابري و باروني بشي. اونوقته كه تمامش به صورت تصاويري مستند گونه ميان و رد ميشن و كامپلكس وار توي وجودت مي شينن.
مي توني اين خزعبلات رو به آينده ات گره بزني و از توش يه معجون حال به هم زن در بياري. معجوني كه بخوري و با تموم وجود جذبش كني و بعد بريني به هر چي كامپلكس و عقده و حسرت گذشته. اينجاست كه هنر مي خواد همت مي خواد حميت مي خواد. نه جسارتا يه چيزايي بايد لاي پات باشه, مرد مي خواد.
مي فهمي چي ميگم؟
به قول يه بابايي: اي زندگي, با تموم وجود مي كنمت.
پ.ن1:پورج عزیز نقدی کوتاه بر فیلم های جشنواره ی فیلم فجر امسال نوشته. گرچه مال چند روز پیشه ولی بخونید. به طور کلی لانگ شات از وبلاگ های مورد علاقمه. منو یاد علی حاتمی و سناریوهاش می اندازه.
پ.ن2: يه وقت فكر نكنيد حالم خرابه و دارم زبونم لال چس ناله ميكنم. خوب خوبم, عالي…همچين حال كردم اين بار مبهم و دري وري بنويسم.كسي را اعتراضي هست؟… (لطفا اين سوال آخري رو با صداي پر صلابت شاملو تصور كنيد!)
پ.ن3: گاهي خيلي كم تحمل و نا مهربون مي شيم! نه تاب خوندن مطالب و دل نوشته هايي خلاف سليقه و حسمون رو داريم و نه تحمل نقدي از سر آگاهي يا ناآگاهي.
پ.ن4: يه خبر داغ اينكه به ميمنت و مباركي و ياري امام زمان و سلامتي مقام عظماي ولايت اول ارديبهشت ماه 86 تاريخ اعزام اين حقير به خدمت مقدس سربازي است. خيلي ها گفتند در اين شرايط حماقت!!! مي كني. خدا رو چه ديدي! شايد پرزيدنت خشگلمون بلاخره موفق شد يك جنگ راه بيندازه و جف هم در جبهه هاي حق عليه باطل و در راه دفاع از دين و مام وطن! شهيد شد! يادم باشه قبل از رفتن به دوستان (اسم نميارم دوباره بگيد چرا اينقدر اسم فلاني رو مياري!) بسپارم در صورت هر گونه سر به نيست شدنم يه طاق نصرت اينجا بزنن. شما هم با فاتحه اي دلم شاد كنيد.
پ.ن5: لازم به يادآوري است پ.ن قبلي صرفا با هدف لوس و ننر شدن نوشته شده!
پ.ن6: بردي از يادم…دادي بر بادم…با يادت شادم…
مرد و ماه. تابستان ۸۵.
گواش روی چوب. ۱۴۰ در ۹۵.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: این پست آخری اصغر نوری رو دوست داشتم. یه شعر ساده و بی شیله پیله. و همین طور پست آخر گاه نوشت (مهسا).متفاوت و ملموسه.
پ.ن۲: سر کامنت های این پست حساسم. اصلا این کارمو خیلی دوست دارم. دوست دارم هر چی می فهمید و درک می کنید رو صادقانه بنویسید.
به من گفت: بيا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمير.
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن1: از اين به بعد توي پي نوشتام مي خوام يك آپولوي حجيم هوا كنم. به اين ترتيب كه طي وبلاگ گردي هاي مختصري كه دارم اگه پستي از وبلاگ آشنايان و ناآشنايان به نظرم جالب و چشمگير اومد معرفي مي كنم و اگه نظري هم در موردش داشتم مي نويسم. لازم به ذكره كه اين كار بيشتر در جهت حال دادن به وبلاگرهاي گرامي مي باشد! ضمن اينكه تنوعي هم حاصل ميشه و ارتباطات بيشتر.
فكر كنم براي شروع اين داستانك جديد از مهدی
مناسب باشه. پايان باشكوه و حال به هم زني داره. ضمن اينكه یه جورایی شايد! حديث نفس باشه. اين داستانك هاي مهدي چند وقته متفاوت شده و قوت گرفته, هواي پايتخت بهش ساخته. يه نكته ي ديگه اينكه به مقدار معتنابهي سر تا پاي رواندرمانگران و مشاوران وطني رو قهوه اي كرده. آخه مرد نا حسابي كدوم خري با يه اسكيزوفرن اينجور حرف ميزنه؟!پ.ن2: اين شعر رو نمي دونم مال كيه. بريد از فرزاد موتمن بپرسيد!
بازي يلدايي. واژه اي كه در اين چند وقت خيلي به گوش رسيد.كم وبيش توي هر وبلاگي هم كه ميرفتيم پاي اين بازي بهش باز شده بود.
چند نكته به نظرم مي رسه كه مختصر ميگم:
1_اگه دقت كرده باشيد اساسا شرط اصلي در اين بازي اين بود كه نكاتي كه كسي نمي دونه رو بايد نوشت. در حالي كه اكثر غريب به اتفاق وبلاگرهاي عزيز نكاتي رو نوشتن كه همه يا حداقل اطرافيانشون مي دونن. البته اينجا يك اشكال عمده در طرح اين شرط وجود داره اونم اينه كه چه كساني ندونن؟ آيا منظور دوستان و آشنايان دنياي مجازيه و يا دوستان و اطرافيان در دنيا و زندگي حقيقي؟ من شخصا اين موضوع رو عدم اطلاع همه ي افراد اعم از دنياي حقيقي و مجازي فرض كردم.
2_همين نكته ي بالا باعث يك نوع خودسانسوري شديد شده بود! خيلي كم پيدا مي شدند وبلاگر هايي كه تمام يا حتي قسمتي از ناگفته هاي خودشونو بريزن روي دايره. برام واقعا جاي سوال داره. يك بار هم اتفاقا با مهدی
در اين مورد صحبت مي كردم كه چرا اين خود سانسوري اتفاق افتاده؟ اينجا كه دنياي حقيقي نيست. ما هم كه جز به نام يك اسم همديگرو نمي شناسيم (بگذريم از دوستاني كه در دنياي حقيقي هم با هم ارتباط دارن)! پس چرا اين نگراني از رسوايي (اگه بشه اسمشو گذاشت رسوايي) كه در دنياي حقيقي هست در اينجا هم هست؟! تا حالا دربارش فكر كرديد؟ به نظرم از خودتون شروع كنيد و ببينيد كه (اگه در بازي شركت كرديد) چرا مكنونات و مسائل واقعا خصوصيتون رو ننوشتين.به نظرم يك دليل خيلي عمده اش اين مي تونه باشه كه ما هممون در اينجا يك هويت براي خودمون درست كرديم_و باز هم بگذريم از اينكه اين هويت تا چه حد با واقعيت ما همخواني داره! _ كه با اين هويت در اينجا ارتباط بر قرار كرديم. ارتباطاتي قوي و ضعيف. جف
, شهروند, قصه, حامد, شفيق, خزان نوشت, اصغر نوري, الف.ميم, پگاه و خيلي دوستان ديگه همگي نمونه هاي این هويتند. و اين هويت اونقدر قوي و دروني شده كه نه به خودمان و نه به ديگري اجازه ي بي احترامي به اونو نميديم.فرض كنيد كه همين امروز بريد توي خيابون
, مترو يا هرجاي پر رفت و اومد بلند 5 تا از مسائل خصوصيتون رو داد بزنيد. يا نه اين كار رو نكنيد به هر آشنا و دوستي مي رسيد اين كار رو بكنيد (البته داد نزنيد!). چه اتفاق يا اتفاقاتي ميوفته؟ آيا اين كار رو با توجه به اون اتفاق يا اتفاقات باز هم انجام ميديد؟ مي دونيد مي خوام چي بگم؟ مي خوام بگم ما از اتفاقات بعدي مي ترسيم. از عواقب يك اعتراف صادقانه و ناب. مثلا عوض شدن نظر ديگران درباره مان يا حتي قطع ارتباط!اين مسئله دو چيز رو بهم ثابت كرد. اولا اهميت و حرمت فوق العاده اي كه ما براي اون هويت خود ساخته قائليم و ثانيا اهميتي كه به ارتباطاتمون در اين دنياي مجازي ميديم.
3_ سومين مسئله هم باز پيرو دو مسئله ي بالا مطرحه اينه كه جالبه! اين اعترافات براي اكثر دوستان (از جمله خودم) موقعيتي براي تبليغ خود شده بود كه آره من آدم خييييلي خاصي هستم و اله و بله. نمي دونم شايد اين موقعيت در ذات خودش چنين خصوصيتي داشته چون هر كس بحريست از صفات و خصوصيات منحصر به فرد. ولي انصافا بعضي از اين اعترافات اعتراف نبود. نوعي حال دادن به خود بود.
4_ مي دونيد چرا اين بازي با اين شدت پخش و فراگير شد؟ به نظرم يكي از دلايل عمده اش به خاطر ساختار هرمي اون بود. ساختار هرمي هم كه مي دونيد وحشتناك قويه.
5_و سر انجام اينكه به نظرم اين چنين پديده هايي! در وبلاگستان در راستاي ايجاد و تقويت وحدت كلمه! خيلي مي تونه مفيد باشه.
پ.ن: در این مورد یکی دو هفته پیش خیلی فکر می کردم و نکات زیادی به نظرم اومد که متاسفانه ننوشتم و همگی پرید. این چند نکته هم ته مانده ی اون ذهنیات و تحلیل هاست. چه کنم با این گشادی و حافظه ی بی نظیر؟! تهه تهش این پست زیاد به دل خودم ننشست. خیلی عمیق تر میشه نوشت و تحلیل کرد. مهدی تو هم یه حالی به این بازی و دوستان بده.
به نظرتون این که می گویند و تبلیغ می کنند که در ایام ماه محرم میزان جرم و بزه در سطح جامعه کم میشه (و به قول معروف احساسات مذهبی و معنوی مردم شهیدپرورمون به یکباره قلنبه میشه) نکته ی مثبت و در خور ستایشیه و یا نکته ی منفی و در خور انتقاد؟
پ.ن: یک مثال بارز و عینی اش رو هم همین ماشین های رنگ به رنگ بگیرید که در این ایام صدای نوحه و مداحیشون (به جای آهنگ های دی جی الیگیتور و دی جی ترنس و...) گوش آسمونو کر می کنه! و یا مثال های دیگه که بحمدالله و المنه کم نیست!
اين بار مي خوام آثاري از يك نقاش ايراني از جنس معاصر براتون بذارم.

مرتضي كاتوزيان
, حتما خيلي از شما دوستان اسم اين هنرمند رو شنيديد. خيلي از كارهاش شهرت زيادي پيدا كرده. خصوصا كارهاي رئاليستي اخيرش در دهه ي هفتاد, مثل اين اثر كه بر گرفته از شعر پروين اعتصامي كشيده:
و یا این اثر:

چند نكته در مورد اين هنرمند عزيز هميشه منو به تحسين آثارش واداشته, اول تكنيك فوق العاده ي اين نقاشه در طراحي و خصوصا رنگ روغن. در رنگ شناسي و رعايت تركيب بندي و استفاده از رنگ و قلم مو به تمامي استاده. اين توانائيش هم حاصل هيچ چيز نيست جز عشق, تمرين و ممارست فراوون و استعداد فوق العاده. دوم اعتماد به نفس و ايمان به كاريه كه داره. به غير از اوايل دهه ي شصت كه تعدادي كارهاي سورئاليستي و شبه سورئاليستي قلم زد بقيه ي عمر هنريش رو تا حالا با اصرار و ايمان فراوون رئاليستي كار كرده. به همين دليله كه خيلي از مجامع رسمي و غير رسمي هنري (نقاشي) توجه و ارجي براي آثارش قائل نيستند. ولي با همه ي اين بي توجهي ها از طرف اكثر نقاشان هم عصر (كه خيل عظيمي از اين هنرمندان رو اساتيد برجسته ي هنر و نقاشي در دانشگاهها و دانشجويان تشكيل ميدن) باز بر علاقه و مهارت خودش تاكيد داره. من از اين صفت و خصوصيت فارغ از همه ي قضاوت ها و ارزش گذاري ها لذت مي برم گر چه كارهاش زياد باب ميل خود من هم نيست.
سومين عامل هم يك سري از آثار سوررئاليستيه اونه. البته خيلي ها اعتقاد دارن كه زياد نمي شه براي توصيف اين آثار از واژه ي سررئاليست استفاده كرد. اما هميشه از ديدن اين كارها لذت بردم. فضا و تكنيك مسحور كننده اي داره. براي نمونه چندتا از اين آثار رو براتون ميذارم, قضاوتش با خودتون.





پ.ن۱: باز هم تاكيد مي كنم كه ذكر اون چند نكته نبايد باعث بوجود اومدن اين ذهنيت بشه كه من ديوانه وار تموم آثار ايشونو مي پسندم و يا هيچ نقدي بر آثار اين هنرمند ندارم.
پ.ن۲: خیلی خوبه که ریز اندام باشی و یه رفیق گنده مثل مهدی داشته باشی تا وقتی بعد از ۲ ۳ هفته می بینیش توی بغلش گم بشی.