
شبهايي
به خاطرات تو سخت معتاد مي شوم
…
پ.ن۱: دو هفته نبودم. روح و جسمم سخت مریض شد. خیلی تلاش کردم تا خودمو جمع و جور کردم. روزهای سختی بود...سخت. ولی کمترین سودی که برام داشت این بود که فهمیدم EQ (هوش هیجانی) ام چقدره. چقدر در مقابل شرایط سخت روحی قدرت مقاومت دارم و تا چه حد قادر به حفظ تمامیت خودم هستم. در یک کلام چند مرده حلاجم. از همه ی رفیقان موافقم به خاطر این غیبت طولانی عذر می خوام و به قول یه یارو وفاتونو عشق است.
پ.ن۲: غلام همت رندان و پاکبازانم / که از محبت با دوست دشمن خویشند.
این نقش مال زمانیه که من مجنون بودم و قلم دزفولی و دوات و کاغذ مرغوب لیلی. از اون عشقی که شب و روز نمی شناخت الان فقط شب نوشته هایی کج و معوج باقی مونده.
...آن روزگاران یاد باد...

پ.ن۱: در ضمن اینو به رسم عیدی از جف قبول کنید. جف به این عید و صاحب این عید ارادت خاصی داره. باشد که دستم بگیرد...
پ.ن۲: جف هنوز که هنوزه درگیر اون بیماریه. البته فعلا که بهتره. ولی مریضی مزمن و زبان نفهمی بود. خلاصه اینکه ببخشیدش اگه نبود و نمی آمد.
پ.ن۳:در این حدود یک هفته ی بیماری یا خواب بودم یا رمان می خواندم. رمانی خواندم با نام ـمن اوـ از رضا امیر خانی. لذت بردم. خیلی متفاوت و جذاب بود. البته در این مورد متخصصین و البته اصغر عزیز صاحب نظرند.
پريشب از شبكه ي 3 (به نظرم) يكي از بياد ماندني ترين و بي نظير ترين برنامه هاي طنز صدا و سيما طي چند سال اخير رو ديدم. باغ مظفر.
اينقدر سر اين قسمت ذوق مرگ شدم كه تصميم گرفتم حتما در اينجا كمي دربارش بنويسم. اما متاسفانه به علت سرماخوردگيه سختي كه داشتم نشد زودتر بنويسم.
داستان از اين قرار بود كه جناب بردبار و همسر گرام كه به مقادير معتنابهي چيپ و لمپن تشريف دارن به علت تركيدن لوله ي نمي دونم كجاي خونشون براي چند روزي ميان خانه ي خان زرگنده. بگذريم از تفاوت زمی تا آسمانيه فرهنگ و رفتار و شيوه ي سخن گفتن و به طور كلي همه چيز اين دو خانواده كه خود دست مايه اي قوي براي طنزي قوي است.(و ذكر اين نكته ضروريه كه اين بزرگ نمايي در صفات و خصوصيات اين هر دو خانواده كه از همون اولين قسمت ها برش تاكيد ميشد مطمئنا تعمدي و از سر آگاهيه. چرا كه قاسم خاني و مديري زرنگ تر و كاربلدتر از اين حرفها هستند كه چنين موقعيت و پتانسلي رو كه در اثر اين تفاوت خود خواسته به وجود آوردن به راحتي از دست بدن و الحق پريشب سنگ تمام گذاشتند.)
اما نكته اي كه بيش از نكات بسيار ديگه برام جذاب بود و به نظرم فكر اكثر مخاطبين رو به خودش مشغول كرد داستان ابراز علاقه و دوستيه (اعم از گفتاري و رفتاري) مظفر خان به پسرش كامران در نيمه هاي شب بود. و باز بگذريم از بازيه كم نظير مديري در اين چند سكانس كه اعجوبه بودن خودش رو حداقل در طنز تلويزيوني به رخ همه كشيد.
ديديد وقتي مي خواست كامران رو بغل كنه چه رفتار كج و كوله و ناشيانه اي داشت؟ يا وقتي مي خواست لبخندي از سر مهر به تنها پسرش بزنه؟ يا زماني كه مي خواست با او رفيق باشه؟
اگه يادتون باشه در آرشيوم يك پست دارم با نام چرا بغلم نمی کنی كه در اون جا سعي كردم به معضل و كمبودي كه در تماسهاي جسمي از جمله در آغوش كشيدن در مملكت و فرهنگمون داريم در حدخودم بپردازم. برام جالب بود كه در اين قسمت دقيقا همون دغدغه ها و انتقادات به صورت غلو شده (يه يكي از اصليترين نكات و صفات هر طنزي است) و مديري وار بيان شده بود. فقط آرزو مي كنم يه ملت شهيد پرورمون از اين چند سكانس فقط و فقط به قهقهه و شادي آفرينيش توجه نكنند و كمي به خود رجوع كنند و خود رو بسنجن.
اما و صد اما و حيف و صد حيف كه مديري عزيز و نويسنده آخرشو خراب كرد. آنجا كه كامران به پيش مظفر خان مياد و ابراز ارادت و محبت مي كنه و مي خواد كه پدر رو در آغوش بگيره و خان به رسم معهود او رو طرد مي كنه و كامران در حالي كه ازاين مسئله لذت برده ميگه پدر مهم نيست و من همين جور شما رو دوست دارم و عاشق شما هستم و در حقيقت احتياج به هيچ كدوم از اون حركات و حرف ها و تلاشها نيست. به بياني ديگه احتياجي به هيچ تغييري نيست. و اينجاست كه به نظرم تير خلاص به تمام آن نقدها و تيز بيني ها به مشكل مذكور كه در نزديك 40 دقيقه ابتدايي برنامه با ظرافت تمام بهش اشاره شده بود زده ميشه. اي كاش اينجور تمام نميشد و خان زرگنده به راستي با تلاش و كوشش فراوان (كه اين خود مي تونست دست مايه اي طنزي قوي باشه) كمي تغيير مي كرد. البته پيش بيني مي كنم اين تغييرات به مرور زمان اتفاق بيوفته.
و سخن آخر اينكه بايد به مديري و گروهش باليد. پس مي باليم.
پي نوشت۱ اين چند روز مريض بودم. از تمام دوستان عزيزم به خاطر سر نزدن و نظر ندادن در وبلاگ هايتان عذر مي خوام
.پی نوشت ۲: پدرم در اومد تا این پست رو گذاشتم. ای بلاگفای عزیز دیگه اذیتم نکن.
هفته ي پيش سالگرد حادثه ي بم بود. فاجعه اي كه خيلي زود فراموش شد.
يادمه 3 سال پيش در شب شعري كه چند ماه بعد از 5 دي در دانشگاه برگزار شد يكي از دوستان نه چندان صميميم كه انصافا شاعري گرانقدره غزلي خوند كه چشمان زيادي رو خيس كرد. خيلي دنبال شعر و شاهد گشتم تا اينكه چند شب قبل به صورت اتفاقي دفتر شعرش رو دست علي ديدم. بدون معطلي نوشتم و از علي خواستم اجازه ي نوشتنشو در وبلاگم از شاهد بگيره. نمي دونم گرفت يا نه ولي هر چه تلاش كردم پيداش نكردم. الا اي حال اولا با توجه به شناختي كه ازش دارم و گمان نمي كنم دركم نكنه و ناراحت بشه و ثانيا به اين دليل كه خيلي حيفم مياد نخونينش اينجا مي نويسم. شما هم لطفا اگه جايي ازش استفاده مي كنيد رسم امانت داري رو رعايت كنيد و حتما اسم شاعر و منبعشو ذكر كنيد.
جمعه ي خونين
بيدار بود و چشمها را وا نمي كرد
طفلك به ذوق جمعه شب لالا نمي كرد.
حرفي به جز فرداي تعطيل و هياهو
آهسته در زير لبش نجوا نمي كرد.
آن شب لباسي تازه بر تن كرد و خوابيد
هرگز خودش را آن چنان زيبا نمي كرد.
فردا شد و اي كاش هستي بخش يكتا
آن شام سرد و تيره را فردا نمي كرد.
××××
مادر به خاك بي ترحم چنگ ميزد
اما عزيزش را در آن پيدا نمي كرد
اي واي مادر ديد دست دخترش را
دست عروسك را فشرده وا نمي كرد.
آرام تر از هر چه رويا آرميده
حتي كمي هم ناز بر بابا نمي كرد.
بابا به دنبال دو طفل ديگرش بود
يخ كرده بود و دست خود را «ها» نمي كرد.
شاهد تمام شهر بم را گريه كردي
اما كسي اشك تو را معنا نمي كرد.
پ.ن: این هم مهرانه. یکی دیگه از دوستان ۶ دانگ. به به چه شود. (خودمونیم این پینوشت های من هم شده پیامهای بازرگانی!)

مي دوني متناقض ترين و کم هوش ترین موجودات در اين كره ي خاكي چه كساني هستند؟
مردان غيوري كه به اتفاق همسران نجيبشون_كه به هيئت عروسكاني شديدا بزك كرده و تغيير شكل يافته به نمايش عموم در آوردن_در چهارباغ قدم ميزنند و در عين حال با چشماني از حدقه در آمده نگاه و حركات تك تك مردان و پسركاني كه از روبرويشان تردد مي كنند را مورد مداقه قرار ميدهند كه مبادا نگاهي ناپاك و از سر هوس به عروسك مزبور افتاده شود.
پ.ن۱: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
پ.ن۲: اعترافات یلدایی مهدی خیلی با حال از کار در اومده. البته همشو می دونستم.
یک تمرین ساده که با یک ایده در آمیخت.

پ.ن: این اسمش حامده. دوستش دارم.حرف های زیادی برای گفتن و نگفتن داره.
یک بازی. به نظرم جالب اومد. الف.میم عزیز این حقیر رو به بازی دعوت کرد. این طور که میگن این بازی چند شب قبل توسط سلمان شروع شده. بازی به این ترتیبه که ما ابتدا ۵ نکته رو که دیگران درباره ما نمی دونن بگیم و بعد ۵ نفر دیگه رو معرفی کنیم تا اونها هم همین کارو بکنن. شروع میکنم:
۱. جسارتا زیاد باد گلو در میکنم. مخصوصا بعد از غذا. البته در صورت داشتن رودربایستی به صورت پنهان و زیر زمینی.
۲. در زمان نوجوانی معروف بودم به گیج بودن. به طوری که بارها انفاق افتاد که با دوچرخه میرفتم نانوایی و پیاده برمی گشتم خانه. شب تازه یادم می افتاد که دوچرخه ام کو؟ جالب بود شب که میرفتم دوچرخه هنوز همون جا بود. آن گیجی از سرم افتاده ولی هنوز فراموشکارم.
۳. در چینش وسایل اطاقم بسیار با سلیقه و خلاقم. اصولا آدم منظم و تمیزی هستم. شاید هم بعضی اوقات کمی وسواسی.
۴. درمقایسه ی خودم با دوستانم حس می کنم از لحاظ جنسی پر جوش و خروش تر هستم. البته اگه فکرم مشغول باشه این خروش به حداقل میرسه. (البته به جون مامانم تا حالا کارای جیز یا بد بد با کسی نکردما)![]()
۵. اصولا سرم درد می کنه که به دیگران کمک کنم. مخصوصا اونایی که نمی شناسم. این احساسات بشر دوستانه زمانی که سوار ماشین هستم شدت می گیره. بارها اتفاق افتاده که با اینکه عجله داشتم ولی پیرزن یا پیرمرد یا حتی یک آدم معمولیو به یک جایی رسوندم. آخرش می دونم جون بی مقدارمو برای این کار میذارم.
خوب چیزایی که میشد و یادم بود رو نوشتم. افراد زیر به قول الف.میم توپ رو رد کنن بره:
نازنین از نیمه ی گمشده.
اصغر نوری از برهوت.
قصه از از از پیدا و پنهان....
مهدی از انسان شناخت.
هاله از چند خط پائیز.
پ.ن: دوستان دعوت شده لطفا حتی الامکان از هر گونه کلاس گذاشتن و تنبلی خودداری کنید و جف رو ضایع نکنید.