
به نظر شما این خانوم زیبا نیست؟
مطمئنا هیچ کس رو نمی تونید پیدا کنید که معتقد باشه ایشون زشته. شاید بعضی ها کمی مشکل پسند باشن و زیبا تر از ایشون رو مد نظر داشته باشن اما هیچ کس نمی گه یا بهتر بگم نمی تونه بگه که ایشون کریه المنظره. پس نسبیتی که اکثرتون بر اون تاکید داشتید کو؟
می دونید چی می خوام بگم؟
به نظرم راهکاری که برای حل این مشکل میشه در نظر گرفت اینه که زیبایی رو به شکل یک پیوستار در نظر بگیریم. به این ترتیب که در دو سر پیوستار زیباترین و زشت ترین افراد (همون طور که قبلا گفتم برای ملموس و جذاب شدن بحث مثال رو چهره ی افراد در نظر می گیرم) رو در نظر میگیریم. و در میان پیوستار طیف گسترده ای از افراد با قیافه های زشتو زیبا قرار می گیرن. حال ذکر این نکته ضروریه که هر چه قدر به مرکز و میانی ترین نقطه ی این پیوستار نزدیک بشیم اختلاف نظر که حاصل پر رنگ شدن نسبیته بیشتر میشه. و بالعکس هر چقدر به دو سر پیوستار نزدیک بشیم اختلاف نظرها کمتر و کمتر میشه تا جایی که به صفر میرسه. حال اینکه به صفر میرسه یا نه خود بحث دیگه ای رو می طلبه.
اما دو نکته:
۱. همون طور که الف.میم مطرح کرد تناسب مطلقه. یعنی اولا تناسب خود موجب زیبایی میشه و ثانیا زیبایی که در اثر تناسب باشه مطلقه. من دوست دارم واژه ی تقارن رو هم به این بحث اضافه کنم.
۲. در این بحث عناصر زمان و مکان نقش بسیار بسیار پر رنگی دارن. زمانی هر چه زنان فربه تر و تپل مپل تر بودن زیباتر و دلربا تر بودن و زمانی مثل زمان ما تناسب اندام و اصطلاحا هیکل ساعت شنی ملاک زیبا ییه. این تفاوت ها رو در مکان های مختلف هم به وفور میشه دید. البته این که این تفاوت ملاک در زمان و مکان مختلف دارای چه شدت و ضعفیه خود بحث طولانی می طلبه. که بیشتر فکر کنم در حوزه ی تخصص مهدی قرار بگیره.
۳. برای اینکه دیگه جای تردید نمونه یک مثال دیگه ارائه میدم.

تا باشه از این مباحث و امثال.![]()
این اثر متعلق به رودن, مجسمه ساز فرانسوی نیمه ی دوم قرن نوزده و اوایل قرن بیستمه.
درباره ی اهمیت رودن همین قدر بدونید که اهمیت کار او همتراز با اهمیت کار معصران بزرگش در نقاشی مثل سزان, گوگن و ون گوگه.
دوست ندارم درباره ی این اثر که در سال ۱۸۸۶ ساخته شده توضیحی بدم. خودش به اندازه ی کافی گویا و دلنواز هست.

فكر كن!!!
اين انتخابات هيچ كاركردي هم كه نداشته باشه حداقل باعث خوشحالي و اميد كوتاه مدتي براي اين بچه هاي كوچك و فقير كه كاغذ و مقوا باطله جمع مي كنن ميشه.
پ.ن۱: پس درود بر انتخابات!!!
پ.ن۲: چند تا عکس توپ از تبلیغات انتخاباتی دارم پست بعدی میذارم تا لحظاتی شاد و مفرح داشته باشید.
پ.ن۳: جف رو ببخشید به خاطر تاخیر چند روزه.
پ.ن۴: جف حالا حالاها قصد رفتن نداره. نگران نباشید.
يه روز توي يه كوچه قديمي يه كاغذ پاره روي زمين نظرمو جلب كرد. چرا؟ نمي دونم.
برش داشتم روش با يه خط بد نوشته بود:
ما را ز شب وصل چه حاصل كه تو از ناز
تا جامه ز تن دور كني صبح دميده است.
فروردین ماه ۱۳۸۳.

دیشب خونه ی نیما فیلم رویابین ها (اثر برتولوچی) رو دیدم. فیلمی سرشار از سکس و عشق و تناقض احساسات و اعتقادات جوونای دهه ی شصت فرانسه. بنا ندارم که درباره ی فیلم صحبت کنم و تحلیلش کنم چه که نه آدم خوره ی فیلمی هستم و نه سواد و مطالعه ای در این زمینه دارم.
فقط اتفاق به ظاهر ساده ای در حین تماشای فیلم افتاد که بعدا توی اتاق و قبل از خواب فکرمو مشغول کرد. سر یکی از صحنه هایی که سکس به اوج خودش میرسید نکته ای به ذهنم رسید و بدون فکر و مقدمه بیانش کردم:چه خوب بود چیزی مثل سکس توی جنبش های دانشجویی در ایران هم وجود داشت و نقش آفرینی می کرد. بععععععععله, گفتن این جمله همانا و انفجار بمب خنده که چه عرض کنم نعره همان. بلافاصله نیما گفت: توی جنبش های دانشجویی ما ...ق (خود ارضایی) خیلی نقش داشته. خلاصه حدود یک ربع به ادامه ی این بحث شیرین و قهقهه و خنده گذشت. اما جالب بود که بعد از فیلم همین نکته ی به ظاهر مضحک و بی اهمیت دست مایه ی بحث داغ و پر حرارتی شد. از ارتباطات دو جنس در دانشگاه و جو مذکر زده ی مملکت و رسانه ی دولتی (علی الخصوص تبلیغات تلویزیونی) بگیر تا خاطرات شنتیا از ۱۸ تیر ۷۸ و بعدش تاریخچه ی طرح نظریه ی ولایت فقیه و ملا احمد نراقی و آیت الله بروجردی و خبرگان و...
پ.ن ۱: این نکته و نکاتی از این دست گرچه به ظاهر با شئون و اصول اخلاقی سر ناسازگاری داره (به قول مامانها زشته) اما میشه با قاطعیت گفت از اساسی ترین محرک ها و سائق های بشر در جریانات و اتفاقات اجتماعی در طول تاریخ بوده. نه مهدی؟
پ.ن ۲: پیشنهاد می کنم این فیلم رو حتما همراه با قهوه و سیگار و بیسکوئیت صرف کنید. به مقدار معتنابهی حس و احساسات روشنفکرانه بهتون دست میده.
پ.ن ۳: اگه از اول فیلم بناتون رو بر این بذارید که بشینید فیلمو ببینید و بعدش از حسرت و افسوس بترکید احمقانه ترین کارو کردید.
پ.ن ۴: این بازیه تخته هم عجب حالی میده. مخصوصا با نیما که اگه کل نندازه می میره.
پ.ن ۵: در مورد سکس و مسائل و معضلاتی که در این مورد در وطن داریم صحبت زیاده ولی الان نه تمرکز دارم و نه حالی. در آینده اگه بهانه ای دست داد مفصل می نویسم.
يكي ديگه از نقاشان مورد علاقم پيت موندريان (متولد 1872 در آمرزفورت هلند و درگذشته به سال 1944 در نيويورك) نقاش هلنديه.
موندريان هنرمندي بود با تعلقات عرفاني كه به عنوان يكي از برجستگان انتزاع هندسي
, بر هنر و معماري مدرن تاثير وسيع و عميقي داشته. او با طرح نظريه ي نئوپلاستيسيسم (نو شكل گرايي), تحول بزرگي در انتزاع «ناب» به وجود آورد.او معتقد بود كه هنر بايد «طبيعت زدايي» شود
, يعني بايد از هر گونه رابطه ي بازنمودي با اشياء طبيعي و اجزاء مربوط به آنها مستقل گردد و صرفا بر عناصر انتزاعي تكيه كند. موندريان براي حصول اين مقصود, عناصر طرح تصويري را به خطوط مستقيم و زواياي قائمه (يعني رابطه هاي افقي و عمودي نسبت به چهارچوب تابلو) و استفاده از سه رنگ اصلي (سرخ, زرد و آبي ) و سياه و سفيد و خاكستري محدود ساخت.براي نمونه 3 تا از آثارشو براتون ميذارم.



براي كسب اطلاعات بيشتر تاريخ هنر مدرن نوربرت لينتن
, ترجمه ي علي رامين رو پيشنهاد مي كنم.پ.ن 1: اميدوارم با چنين پست هايي حداقل كمي شما رو با نقاشي مدرن آشنا كرده و آهسته آهسته نگرش و ديدتون رو نسبت به اين آثار باز بكنم. نكته ي كليدي در لذت بردن و استفاده از چنين آثاري (انتزاعي) اينه كه دريچه ي ذهنتون رو باز بگذاريد و با حداقل پيش داوري و به طور كلي پيش زمينه ي فكري به اونها نگاه كنيد. به تعبيري شاعرانه تر بالهاي فكر و تخيلتون رو باز بگذاريد و فرم ها و رنگ هاي اثر رو به نهانخانه ي دل و ذهنتون راه بديد.
رها باشيد
…هر دمي چون ني
از دل نالان
شكوه ها دارم
,روي دل هر شب
تا سحرگاهان
با خدا دارم.
هر نفس آهي است
كز دل خونين
لحظه هاي عمر بي سامان
مي رود سنگين
,اشك خون آلوده هم دامان
مي كند رنگين.
به سكوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد كسي
نه كسي را درد زمان.
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دمسردي ها خدايا
…نه اميدي در دل من
كه گشايد مشكل من
نه فروغ روي مهي
كه فروزد محفل من.
نه همزبان درد آگاهي
كه ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي دردي ها خدايا
…نه صفايي ز دمسازي به جام مي
كه گرد غم ز دل شويد
كه بگويم راز پنهان
كه چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
…وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاكستر شد
يك نفس زد و هدر شد
روزگار من بسر شد.
چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد.
دل نهم ز بي شكيبي
با فسون خود فريبي.
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي خدايا
…واي از اين افسون سازي خدايا
…
پ.ن ۱: این تصنیف رو استاد شجریان در آلبوم سرو چمان می خونه. در دستگاه ماهور. تا گوش نکنید نمی تونید احساسم رو در نوشتن این پست درک کنید.
پ.ن ۲:این رو از این جهت نوشتم چون فکر می کنم درد و حس مشترک خیلی از ماهاست در این زمان و زمانه.

نام بابک بیات برای من زنده کننده ی احساسات و خاطرات زیادیه.
یکیش سکوت سرشار از ناگفته هاست, با دکلمه ی گرم و محزون شاملو. یا ترانه ی فیلم دست های آلوده که به این فیلم آبرو داد و...
دیشب که اخبار ۲۰:۳۰ خبر پروازشو اعلام کرد غم و حسرت عجیبی توی دلم نشست. ما فقط یک بابک بیات داشتیم, فقط یکی.
مطمئنم تا آخر عمر با شنیدن هر کدوم از آهنگ هاش به یادش میوفتم و فاتحه ای نثارش می کنم. خیلی خوبه که آدم اینطور جاودان بشه...
اين نقاشي رو در حدود 5/3 سال پيش كشيدم.
اون وقت ها علاقه زيادي به نماد و نمادپردازي در كارهام داشتم.
از لحاظ تكنيكي زياد قوي نيست ولي هنوز برام جالب و خاطره انگيزه.
ميدونيد بيشتر شبيه اين كارت پستال ها شده.

قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
…
note: این وبلاگ (انسان شناخت) متعلق به یکی از صمیمی ترین دوستانمه...مهدی. پیشنهاد می کنم حتما برید و بخونید. نه اینکه دوستم باشه اینو بگم, به نظرم هر بار که برید و مطالبشو بخونید و بعد پنجرشو ببندید نکات زیادی یاد گرفید.
البته گفتن این نکته ضروریه که اکثر پست هاش مقالات تخصصیه در حوزه مردم شناسی و انسان شناسی. ولی برای اونا که حال خوندن و تجزیه و تحلیل دارن قابل درک و استفاده است.