خودم خيلي دوستش دارم.
در عين ابهام حسي از ملكوت و پرواز بهم ميده. شما رو نمي دونم.

ديشب فيلم ميم مثل مادر رو ديدم. راستش مي خواستم بعد از اينكه ديدم حتما مطلبي دربارش بنويسم چون فكر مي كردم ارزششو داره. يكي از دوستانم مي گفت 4 بار رفته و فيلمو ديده. حرف و حديث هاي ديگه اي هم درباره ي عكس العمل مردم در مورد اين فيلم شنيده بودم. همه ي اينا باعث شد كه منتظر يك فيلم خوب وقابل قبول باشم. اما
…اصلا دلم نمي خواد بگم فيلم خوبي نبود. شايد اگه 5 دقيقه ي آخر فيلم نبود با قاطعيت حكم بر ضعيف بودن فيلم مي دادم اما و صد اما كه پايان با شكوه و تاثير گذار فيلم يه جورايي فيلمو نجات داد. و اينكه مطمئنم اگه اين صحنه هاي پاياني فيلمو نمي ديدم محال بود با چشماني خيس بلند بشم و مثل بقيه براي ملاقلي پور دست بزنم.
چند تا نكته مثبت و منفي فيلم به نظرم مياد كه خيلي جسته و گريخته ميگم:
از نكات منفي فيلم كه به نظرم مشهوده ضعف در ساختار روايي فيلمه. البته مسلما سخته كه بخواي زماني حدود 10 سال رو توي 120 دقيقه روايت كني اما معتقدم بهتر از اين هم ميشد كار كرد. بعضا سكانس ها و كاراكترهايي (مثل روبيك) در فيلم هست كه بود و نبودشون هيچ خدمتي به داستان نمي كنه. بعضي از ديالوگها هم بد جوري توي ذوق ميزد و كليشه اي بود مثل گفتگوهاي بين سعيد و اون دختر فراري در پارك. يه جورايي انگار اين معضل دختران فراري بايد توي همه ي فيلم ها مستقيم و غير مستقيم گفته بشه. نكته ي ديگه كه به نظرم از نقاط ضعف فيلم بود عدم پرداخت درست و كامل به رابطه ي زن و همسر (سهيل) پس از بازگشت سهيل بود. به نظر مي رسه به علت كمبود وقت به يك گفتگوي مختصر چند دقيقه اي بسنده شده بود.
نكته ي ديگه اي كه در فيلم هاي اخير ملاقلي پور مشخصه يك نوع نقد همراه با شكوه و شكايت از سياست و سياسيونه. همين مسئله باعث يك نوع غلو و بزرگ نمايي در زواياي منفي شخصيت سهيل شده. به ملاقلي پور بايد حق داد. توي اين چند سال همين سياسيون خيلي اذيتش كردن.
بازي ها هم به نظرم خوب بود مخصوصا گلشيفته. البته نظر شخصيم اينه كه اگه اين نقش به ترانه علي دوستي يا ليلا حاتمي سپرده مي شد شايد بهتر از آب در ميومد. دليلم هم خصوصيات ظاهري (مثل ميميك صورت و لحن صدا و
…) و ويژگي هاي بازي اين دو بازيگره كه به نظرم براي اين نقش مناسب تر بود. اما با اين حال بازي گلشيفته به دلم نشست. ديگه اينكه انصافا انتخاب و بازي بازيگر نوجوون نقش سعيد كم نظير بود.فيلم نكات مثبتي هم داشت از جمله موسيقي (خصوصا ترانه پاياني) بي نظير آريا عظيمي نژاد. براي من اسم آريا عظيمي نژاد مساويه با حداقل چند زخمه بر سه تار
, اما توي اين فيلم نه خبري از سه تار بود نه هيچ ساز ايراني ديگه. انتخاب ويولن انتخاب بجايي بود. هيچ ساز ديگه اي نمي تونست اين جور بار عاطفي فيلمو افزايش بده. طراح صحنه ي فيلم هم كارش عالي بود.خيلي نكات بود كه دوست داشتم بنويسم اما يادم نيست. همين كه تونستم اين نكاتو جمع و جور كنم جاي شكرش باقيه.
و نكته آخر اينكه صحنه هاي پاياني فيلم از اون تصاويريه كه تا آخر عمر در ذهن آدم جاودانه ميشه. شايد به خاطر همين تصاوير يك بار ديگه رفتم و فيلمو ديدم.
چند نكته ي انحرافي:
«امروز اگر كسي به دنبال قهرمان باشد بايد به سراغ هنرمندي برود كه از كارهاي انقلابي گريزان است.»
ارنست گامبريج
در اين يك نقش مي خوام شما رو با يكي از محبوب ترين و نخبه ترين نقاشان مورد علاقم آشنا كنم:
لوسين فرويد.

«زماني كه موج آوانگارديسم و انتزاع گرايي تمامي اروپا و امريكا را فرا گرفته بود
, لوسين فرويد در آتليه اش مشغول بازنمايي دقيق مدلهايش بود. او يكي از معدود هنرمندان عصر ما بود كه از كارهاي انقلابي گريزان بود. هنرمنداني كه با جديت تمام به مسائل اصلي هنر خويش پرداختند و هر گونه پيوندي را با جنبش هاي مد روز گسيختند.»مجله حرفه : هنرمند/زمستان 81
من لوسين فرويد (نوه ی زیگموند فروید) رو هميشه با فيگورها و پرتره هاي دفرمه شدش ميشناسم. فيگورهايي كه حالات روحي و رواني اونها در تغييرات جزئي فرم بدن و چهره شون نقش اساسي داره. همين مسئله باعث ميشه كه ارتباط بسيار بيشتري با كاراكتر مورد نظر برقرار بشه و بعضا باعث ميشه تا اين آثار به طرز تكان دهنده احساس همدردي بيننده رو بر انگيزه.
مثلا توجه كنيد به اين پرتره كه متعلق به جان مينتون
, نقاش افسرده حال و دلسرده كه در سال 1952 بر بوم نشسته.
جالبه بدونيد كه اين فرد در پايان همون سال خودكشي كرد. ببينيد چطور فرويد با استادي تموم فروپاشي عاطفي مينتون رو با اندكي تغيير در فرم چهره او به نمايش گذاشته.
يا اين خودنگاره (
self portrait ) كه نيازي به توضيح نداره.
يا اين اثر كه شمايل همسر اول فرويده.

به نظرتون چيزي غير از عدم اطمينان و امنيت در چهره ي اين زن ميشه ديد. يك نوع نگراني در عين آرامش.
جالبه بدونيد من تنها و تنها از يك زاويه به آثار او نگاه كردم (عمدتا روانشناختي). مطمئنا يك استاد دانشگاه هنر از زواياي ديگه اين آثار رو مورد مداقه قرار ميده.
نكته ي ديگه كه در آثار فرويد مدهوشم مي كنه قدرت و قوت تكنيكي اونه. خب مطمئنا يكي از مهمترين ويژگيهاي يك نقاش رئاليست موفق
, چيره دستي او از لحاظ تكنيكي بايد باشه.بي جهت نيست كه در سال 1998 رابرت هيوز از لوسين فرويد به عنوان «بزرگترين نقاش رئاليست معاصر» نام مي بره.
در مورد این نقاش حرف و حدیث زیاده ولی از اونجایی که نمی پسندم پستم طولانی بشه به همین اکتفا می کنم.
در مورد پست قبلی و بعضی از نظرات دوستان از جمله شهروند یه نکته رو بگم:
دوستان عزیزم بزرگترین لطفی که به جف می تونید بکنید اینه که درست و دقیق مطالب پست هارو بخونید و بعد نظراتتون رو بنویسید.
مثلا توی پست قبلی یادم نمی یاد که کل پروسه ی ناز کردن و ناز کشی رو نفی کرده باشم.بلکه تنها و تنها در دو مورد این مساله (یعنی ناز کشیدن و وفاداری معشوق) رو نقد کردم:
یکی زمانی که این مسئله راه و رسم افراط و تفریط رو در پیش می گیره و در حقیقت تبدیل به یک بازی بچگانه میشه و زمان دیگه وقتیه که معشوق مذکور هیچ علاقه و مهری از ما در سینه نداره و دل در گرو کس دیگه ای بسته و هیچ امید بازگشتی نمی شه داشت. خودم احتمال می دم که شاید بعضی جاها (مخصوصا تحلیل و نقد اشعار قدما) زیاده روی کردم و زبان نیش و کنایه به خدمت گرفتم.
یا باز در پست قبلی, خودم به تناقض و جنگ تاریخی عقل و عشق صحه گذاشتم و سوالی رو مطرح کردم که بیش تر از اینکه سوال باشه خود پاسخ می تونه باشه:(...اما سوالی که باز برام پیش میاد اینه که تا کی چنین حکم و قانونی (ناسازگاری عقل و عشق) به صورت مطلق می تونه در روابط انسانی ساری و جاری باشه؟ و تا کی باید بین این دو ناگزیر یکیو انتخاب کرد؟...)
یا مثلا توی پست جبران بعضی از دوستان عنوان کردن چرا دسته بندی کلی کردم. اگه دقت کرده باشید که متاسفانه نکردید توی اون پست زیر کلمه ی معمولا یک خط کشیدم و روش تاکید کردم. به این ترتیب می خواستم که کلیت رو از دسته بندیم بگیرم و جا رو برای وجود استثنائات زیاد باز بذارم.
حالا حرفم چیه؟ همین قدر که میایین و می خونید و نظر میدید جف رو خوشحال می کنید و بنده نوازی می کنید. ولی اگه دقت بیشتری در خوانش و تحلیل مطالبم بکنید جناب جفو بیشتر خوشحال می کنید.
سایه تان بر سرم گسترده باد...
از ميون تموم آهنگاي پاپ كه تا حالا گوش دادم و لذت بردم دو تا آهنگه كه بيشتر از همه فكرمو مشغول كرده و از شنيدنشون لذت مي برم.
يكي ترانه اييه از شادمهر عقيلي معروف به «خيالي نيست» و ديگري يه ترانه از عصار كه دقيقا اسمشو نمي دونم ولي به اين ترتيب شروع ميشه: خيال نكن نباشي, بدون تو مي ميرم.گفته بودم عاشقم, حرفمو پس مي گيرم…
به نظرم اين دو ترانه كه هر دوتاش هم مال دكتر شاهكار بينش پژوهه شاهكاره. يك نوع پيش رويي (مترادف با آوانگارد) توي محتواي هر دو ترانه قابل رويته.
اگه يه سري به اشعار قدما از منوچهري گرفته تا عراقي و خواجوي كرماني و حافظ و سعدي و صائب
…تا جديدترها مثل فروغ و اخوان و كسرايي و شهريار و مصدق…بزنيد يك نوع دل سپردگي, بهتر بگم سرسپردگي مفرط به معشوق در سرتاسر شعر موج ميزنه. چه زماني كه جناب معشوق به موافقت برمي خيزه و چه زماني كه معشوق محترم از در ناسازگاري و بي وفايي در مياد. همواره بايد ناز او را كشيد و غمزه ي او را خريد:عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند.
يا اين رباعي از ابوسعيد:
يار آمد و گفت خسته ميدار دلت
دائم به اميد بسته ميدار دلت.
ما را به شكستگان نظرها باشد
ما را خواهي شكسته ميدار دلت.
و بسياري ابيات ديگه كه آشكارا نمايانگر چنين طرز تفكريه. انگار كه معشوق عزيز نمي تونه مثل آدميزاد با اجازه ي بزرگترها بگه:بعععععله. و انگار كه ناز نمودن و طلب نياز نمودن از عاشق در به در جزئي از پروسه ي بلند مدت عشق و عاشقي است.
قضيه به همين جا ختم نمي شه وبا راندن عاشق توسط معشوق تازه قصه ي ژاژخايي و دستمال به دستيه عاشق نسبتا محترم شروع ميشه. عاشق بدين ترتيب مي خواد وفاداري و عشق واقعي و راستينشو نشون بده. قافل از اينكه معشوق دل و سر در گرو رقيب داره و او (عاشق مذكور) رو به هيچ كدوم از از اعضاي بدنش حساب نمي كنه. ولي باز عاشق تنها و غمگين خسته نمي شه و پيوسته مداحي معشوق مي كنه:
…
اگر چه قافلي از حال دوستان يارافراقت از تو ميسر نمي شود ما را
…و آخر الامر عاشق بيچاره فرهادوار تيشه بر فرق سر مبارك فرود مياره و در راه عشق معشوق ريق رحمتو سر مي كشه.
حالا سوالي كه هميشه برام پيش مياد اينه كه توي اين ماجرا هيچ عقلانيت و منطقيو مي شه پيدا كرد؟
مطمئنا طرفداران اين طرز فكر جوابي جز اين نمي دن كه «عقل را با عشق چه كار؟»:
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بي تمكين بود.
يا:
عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند.
قبول. من هم بر اين اصل صحه مي گذارم كه جناب عقل و حضرت عشق همواره در طول تاريخ با هم سر ناسازگاري داشتن اما سوالي كه باز برام پيش مياد اينه كه تا كي چنين حكم و قانوني به صورت مطلق مي تونه در روابط انسانی ساري و جاري باشه؟ و تا كي بايد بين اين دو ناگزيز يكيو انتخاب كرد؟
تا چه زماني بايد به اين نوع عشق ورزي و معشوقه بازي ادامه داد؟ تا كي بايد نشست و نظاره كرد كه هنوز كه هنوزه ملاك و معيار واقعي و راستين بودن عشق در ميون جوونهامون همون دست نكشيدن از معشوقيه كه دست از عشق و احساس ما كشيده و كمترين اهميتي به ما نمي ده؟ و آيا وقت اون نرسيده كه كمي در اين مورد تجديد نظر بكنيم و طرحي نو درانداريم؟
وقت اون نرسيده كه از طريق امكانات و ابزارهايي كه در خدمت داريم در اين زمينه تغييراتي در نگرش خودمون و جوونهامون بديم؟ تا كي بايد بشينيم و ببينيم كه بهداشت روح و روان جوونهامون به خاطر اين طرز تفكر غلط و بي تناسب با زمان و زمانه به مخاطره بيوفته؟
اشتباه نشه. فكر نكنيد كه من يكسره اجازه هيج ناز و غمزه اي رو به معشوق (اصولا خانم هاي محترمه) عزيز نمي دم.نه
, خود اين حقير به اين واقعيت كاملا واقفم كه بالاخره كمي ناز لازمه. چراكه اولا به اين ترتيب قدر معشوق به دست آمده بيشتر دونسته مي شه و ثانيا اين جزئي از طبيعت و فطرت زنانه است (البته نمی خوام اینجا یک تفاوت جنسیتی رو مطرح کنم چرا که خیلی وقتها این اتفاق برای آقایون هم میوفته.).تمام مخالفتم با افراط در اين زمينه است. افراطي كه باعث اين داستان تلخ ميشه كه شما با وجودي كه مي دوني معشوقت دل به كس ديگه اي سپرده يا به تو كوچكترين علاقه اي نداره باز بر به اصطلاح وفادار موندن به عشق او تاكيد مي كني و شب ها رو با اشك و ناله و احيانا وبلاگ نويسي سپري ميكني. و هر دقيقه انتظار بازگشت اونو ميكشي. و دردناكتر اينكه موقعيت هاي بسيار بهتر و مناسب تري رو به همين خاطر از دست ميدي و فراموش مي كني كه زندگي ادامه داره.
آسونه. بايد بكني و دلت رو آزاد كني. اونوقته كه مي بيني هر لحظه چه افراد نازنيني توي زندگيت ميان و ميرن و تو اونارو تا حالا اون جور كه بايد نديدي.
اميدوارم متوجه شده باشيد كه چرا اون دو تا ترانه رو دوست دارم و با وجود پاپ بودن ارزش زيادي براش قائلم.
پس:
خيال نكن نباشي
بدون تو مي مييرم
گفته بودم عاشقم
حرفمو پس مي گيرم.
خيال نكن نموني
كارم ديگه تمومه
ليلي فقط تو قصه است
جنون ديگه كدومه؟
كي ميگه تو نباشي
ستاره بي فروغه؟
بذار همه بدونن
كه عاشقي دروغه.
(نواي گرم ساكسيفونه حجازي
…)تو برده اي مي خواستي
كه حرفتو بخونه
به پاي تو بسوزه
براي تو بمونه.
عروسكي مي خواستي
رو طاقچتون بكاريش
وقتي بازيت تموم شد
كنج اطاق بذاريش
…خيال نكن نباشي
…
عصر يه روز ابري پائيزي بعد از كلي دوندگي كاري با لباس رسمي و آراسته روي يكي از نيمكت هاي ميدون امام (نقش جهان) نشستي. هوا خنكه و كيف چرمي ات توي بغلته. يك سيگار لايت هم لاي انگشتاي یخ کردت. خيره به گنبد مسجد شيخ لطف اللهي و غرق در فكر
, فكر فردا و فرداها.ناگهان حضور يه نفرو كنارت حس مي كني.
قدش بلنده با موهايي طلايي
, مانتويي خاكستري و گشاد پوشيده. روسري آلبالويي تيره با خطوط موازي طلايي رنگ از سر اجبار سرش كرده. هيچ آرايشي نكرده و قيافه ي لايتي داره.نميدوني چرا ولي با ديدنش ياد دختراي اكرايني داخل سايت هاي سكسي ميوفتي.
يه چيزايي ميگه كه متوجه نمي شي. با هر زحمتي بهش مي فهموني كه نمي فهمي چي ميگه. با گفتن يه
ok شروع ميكنه به انگليسي صحبت كردن. بازم زياد متوجه نمي شي اما توي صحبتاش توجه ات به يك كلمه بيشتر از همه جلب ميشه. كنجكاو ميشي و با تاخير و من ومن ازش مي پرسي:What do you want to my?
دستشو آروم ميذاره روي پات و بدون معطلي توي چشمت نگاه مي كنه و ميگه:
Sex.
خشكت ميزنه
, ضربان قلبت زياد ميشه و مبهوت بهش نگاه مي كني. از طرفي فكرت هم به يكباره تحريك مي شه و يك جاهاي خوب خوب ميره.نمي دوني در جوابش چي بگي. آخه تا حالا تجربه نداشتي و مي ترسي.
خودتو مي سپاري به دست كلمات
, از حافظت كمك مي گيري و دست و پا شكسته ميگي::Ok, it’s very good, But it’s two problem
I have not a good place to sex for you.
And I am amateur for sex.
Ok?
يك لبخند روي لباش مي شينه و دستاتو ميگيره و آروم فشار ميده.
…
تا جايي كه مي توني با چشمات دور شدنشو دنبال مي كني.
پك آخريو عميق تر به سيگار ميزني. اين پك آخري انگار يه طعم ديگه داره.
چند هفته ي پيش سوالي رو مطرح كردم كه در اون با مثالي (دانشجوي رشته ي فلسفه با آن مختصات خاص خودش) از تناقض پرسيده بودم. به بيان ديگه سوال بر سر نسبت ميان مباني و دستورات ديني و رفتارها و ارتباطاتي است كه كم و بيش در جهان امروزي اتفاق ميوفته.
در اين مورد چند نكته به نظرم ميرسه:
1. به نظرم قضاوت و غور در اين مطلب بستگي زيادي به نگرش و بهتر بگم جهان بيني ما داره. مثلا به طور حتم اكثر قريب به اتفاق روحانيون چنين نسبتي رو روا نميدونن و اون صفات رو در تناقض كامل با مباني و دستورات ديني و مذهبي مي دونن. يا يك فرد سكولار نه تنها مخالفتي با اين مطلب نداره بلكه به شدت از چنين شيوه ي تفكر و دينورزي حمايت مي كنه.
2. اين موضوع فرصت خوبيه كه كمي در مورد واژه ايي با عنوان «فراشناخت» صحبت كنم. خوبه بدونيد با اين واژه و واژه هايي از اين دست در ادبيات علم روانشناسي خصوصا شاخه اي از اون موسوم به روانشناسي شناختی بر مي خوريد. روانشناسي شناختي بر پردازش اطلاعات تمركز داره و به فراگيري
, اندوزش و بازيابي و به كارگيري دانش مي پردازه.اكثرتون مي دونيد كه شناخت چيه. خيلي ساده مي تونم بگم كه شناخت شامل افكار و عقايد ماست. يا چيزهايي كه مي دونيم.
حالا فراشناخت چيه؟ منظور از فراشناخت در حقيقت آگاهي كلي ما از شناخت و عناصر شناختيمونه. به بيان روشن تر ما در شناخت ميدونيم و در فراشناخت ميدونيم كه چه چيزهايي رو مي دونيم. مثلا در همون جووني كه مثال زدم دانسته هاي فلسفي و ديگر دانسته هاش جزو تفكرات و عناصر شناختيش حساب ميشه. حال اگه همون جوون وقوف كامل بر اين داشته باشه كه فلان دانسته و اعتقاد رو داره و به تك تك ويژگي هايي كه براش بر شمردم پي برده باشه داراي يك فراشناخت نسبتا قوي از خودش هست.
حالا چي مي خوام بگم. اين نتيجه رو مي خوام بگيرم كه در صورتي كه اون جوون داراي فراشناخت قوي باشه و همچنين قدرت تجزيه و تحليل عناصر شناختيشو داشته باشه اون تضاد مذكور (يا بهتر و علمي تر بگم ناهماهنگي شناختي) در اون به حداقل مي رسه. به اين ترتيب كه با يك تحليل درست مي تونه بين اون عناصر به ظاهر متناقض آشتي برقرار كنه. حالا ممكنه بگيد اين عناصر تضاد ذاتي با هم دارند و قابل جمع نيستند. و من در جواب تنها اينو ميگم كه سعي كنيد كاركردي به اين مسئله و عواقبش فكر كنيد. به نظرم همين كه فرد تضاد و نا هماهنگي (و به دنبال اون استرس) كمتري داشته باشه كافيه. حالا اينكه چطور به اين نتيجه ميرسه يا اينكه واقعا تحليل و حل وفصل اين موضوع رو درست و هماهنگ با اصول انجام بده در درجه دوم اهميته.
3. از بحث بالا به اين نتيجه ميشه رسيد كه ميزان نا هماهنگي هاي شناختي همبستگي زيادي با فراشناخت فرد داره. بنابراين اين توصيه ي جدي رو ميشه كرد كه سعي كنيم افراد با فراشناخت قوي تربيت كنيم تا به همون نسبت افرادي با تضاد فكري و اعتقادي كمتري داشته باشيم.
مي دونم كه باز بد جور در آغوش ايده آل ها افتادم
…به نظرم ميرسه كه 3 دسته آدم هستن كه معمولا بیشتر از بقیه تنبل هستن و فرصت سوزي هاي زيادي توي زندگيشون مي كنن:
جالبه. دقيقا عكس اين قضيه رو هم ميشه متصور شد. اين 3 دسته نه مي خوان و نه مي تونن تنبل باشن:
مهمترين دليلم هم بر اين ادعا يك مكانيسم روانيه (يا بهتر بگم مكانيسم دفاعي) به نام جبران.
در این یک نقش برای اولین بار می خوام یکی از کارام رو نمایش بدم. مطمئنا از این به بعد هر بار این کارو می کنم.
سعی میکنم که همه ی کارام شامل طراحی ها, نقاشی های رئالیستی و نقاشی های جدیدترم که از رئالیست فاصله گرفتمو براتون بذارم. اون لابلای کارها, چند تا کار خطی هم دارم که اونارو هم می ذارم (میبینید جف چقدر با استعداده!!!!!![]()
)
و اما در مورد این کار بگم که مال نمایشگاهمه در زمستان ۸۲ (یعنی دقیقا همون هفته ای که زلزله بم اتفاق افتاد) در دانشگاه. یادمه اون موقع فقط می خواستم تکنیکمو به رخ بیننده بکشم. تازه توی طراحی به یه جایی رسیده بودم و جو گیر بودم. برای همین این نمایشگاه پر بود از پرتره های بیشتر مشاهیر و هنرمندان که با دقت هر چه بیشتر طراحی شده بود. الان که دارم نگاه می کنم می بینم برای گام های اول بد نبود.
سه تا نکته بگم : ۱. اکثر این کارا با هیچ ابزار خاص و پیشرفته ی طراحی کشیده نشده. یادمه موقع کار فقط و فقط یه اتود می گرفتم دستمو شروع می کردم. برای همین شاید در این زمینه کارها ضعیف باشه.۲. این کارها رو از روی عکس کشیدم,یعنی از روی مدل زنده نیست. اکثر عکس ها هم متعلق به خانم مریم زندی است.۳. ممکنه کیفیت عکس ها زیاد دلچسب نباشه که این رو هم حتما می بخشید. با توجه به زمان و جیب این حقیر بضاعتم بیشتر از یه دوربین ۵ مگاپیکسل نیست.
نکته آخر اینکه نظراتتون رو حتما بدون هیچ غل و غش و صادقانه بنویسید. نترسید جف در برابر انتقاد پوستش کلفته.

سلام...
۱. اول عیدتون مبارک. فکر کنم این تنها عیدی باشه که همه ی مردم اعم از مذهبی یا غیر مذهبی از رسیدنش خوشحال می شن.
۲. پوزش جفو بپذیرید که بیش از یک هفته نبود. رایانه ام (کامپیوترم) خراب شده بود. اینو از این جهت میگم که اعتقاد دارم به روز کردن مرتب وبلاگ توسط نویسنده در حقیقت حکم احترام به مخاطبان و خوانندگان وبلاگو داره.
۳. عوضش به زودی تلافیشو در میارم. نمی گم که سوپرایز بشین.
۴. قابل توجه بهنام (بندباز) :این عکس حتما حتما مال خودمه. حس کردم اگه از جف یکم ابهام زدایی بشه ملموس تر میشه. شاید اشتباه کردم.
۵. ممنون از شهروند به خاطر نگرانی هاش.
زود بر میگردم.
فعلا به زی...